• Headline with Image only!

  • 1

داستانهای خواندنی

من با خدا غذا خوردم

 



 
پسرکی بود که می خواست خدا را ملاقات کند، او می دانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید. به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی آنکه به کسی چیزی بگوید، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف‏ تر به یک پارک رسید، پیرمردی را دید که در حال دانه دادن به پرندگان بود.



پیش او رفت و روی نیمکت نشست. پیرمرد گرسنه به نظر می رسید، پسرک هم احساس گرسنگی می کرد. پس چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد. پیرمرد غذا را گرفت و لبخندی به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند.

آن ها تمام بعد از ظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی کردند، بی آنکه کلمه‏ ای با هم حرف بزنند. وقتی هوا تاریک شد، پسرک فهمید که باید به خانه بازگردد، چند قدمی دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت، پیرمرد با محبت او را بوسید و لبخندی به او هدیه داد.

وقتی پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگرانی از او پرسید: تا این وقت شب کجا بودی؟ پسرک در حالی که خیلی خوشحال به نظر می رسید، جواب داد: پیش خدا! پیرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پیرش با تعجب پرسید: چرا اینقدر خوشحالی؟ پیرمرد جواب داد: امروز بهترین روز عمرم بود، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم!

با ما در تماس باشید

CONTACT

تماس با ما

تهران ، خیابان انقلاب ، خیابان 12 فروردین ، پاساژ ناشران

66953621 - 66953620

دفتر مرکزی

33120168 - 33139858 

فکس

33139838

moshaveran@tajikpub.com

info@tajikpub.com

شنبه الی پنجشنبه - 9 صبح الی 20

HOT

اطلاعات انتشارات تاجیک

کتاب‌های آموزشی کلیه مقاطع

کتاب‌‌های کار کلیه مقاطع

کتاب‌های تست کلیه مقاطع

 

 

TOP

سایت های مرتبط

سایت انیمیشن

www.poortak.com

بانک کتاب تاجیک

 www.tajikbook.com

سایت انتشارات

www.tajikpub.com